|
|
|
||||
|
همسایگیه دیگه ............ باید تحمل کنید...........ما که نمی تونیم تو گند و کثافت زندگی کنیم.......... مامانم تلفن به دست اینارو با حرص و تعجب تعریف می کرد.......منم خندم گرفته بود و می پرسیدم: واقعاً مینایی همچین حرفی زده...........!!!!؟؟؟؟؟؟؟ همسایه ً عزییییییز طبقهً سه در حالی این جوابارو تحویل ما می داد که ما داشتیم تو آب لجن آلود و کفی متعلق به خونهً اونا که از وسط آشپزخونمون زده بود بیرون شنا می کردیم.این همسایهض عزیز اراکی دیگه وقاحت رو به سرحد رسونده . منم که .......خوب معلومه .......کینه ای ........اونم از نوع شتری.. این نقشرو همون روز که آخرای تابستون بود کشیدم .زمان اجراشم واسه این روزا گذاشتم تا تاثیرش بیشتر باشه .یعنی نزدیک عید. نقشه اینطوریه ....هوم....در هر صورت حیاط که باید بعد از 6 ماه تمیز شه دیگه ..نه ..؟؟ اما این دفعه من تمیزش می کنم.آب رو اونقدر باز می ذارم تا سرو کلش پیدا شه و وقتی طبق معمول از بالکن میگه میشه آب رو ببندین ........آب بالا نمیا د ...............منم سرمو بلند می کنم و خیلی کشدار میگم: هممممسایگیه دیگه ......باید تحمل کنید...........ما که نمی تونیم تو گند و کثافت زندگی کنیم.
+
نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط محبوبه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تا دیروز فکر می کردم لهستانیا به زبان انگلیسی صحبت می کنن اما حالا می دونم اونا برای خودشون خط و زبان جداگونه و سختی دارن.جالبه یک ماه پیش هم فکر می کردم تمام چشم بادومیا به یه زبون حرف می زنن اما حالا فرق بین زبونهای اونها رو میدونم و می تونم خطهاشون رو شناسایی کنم........و حالا حتی می تونم تا چند جمله وچند تا کلمه ژاپنی حرف بزنم.
+
نوشته شده در سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط محبوبه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
میدان انقلاب ، آه......... خداوندا .......،یکی از مکانهاییه که به شدت ازش متنفرم . ولی هرچند وقت یک بار مجبورم یه سری به اونجا بزنم.در یکی از این روزها که به اصرار دوست گرانمایی همراهش شدم اتفاقی افتاد که خاطرش تا ابد در ذهنم می مونه. در حین بیرون اومدن از پاساژ فروزنده پسر کثیف و چرکولی ای با یک کیسه ی سیاه جلوم سبز شد و کتاب دعای کوچیکی رو گرفت طرفم.( فکر کردم داره بهم لطف میکنه) منم خندیدم خواستم اون کتاب رو بگیرم که گفت: خانم یه کمکی بکنیدو...... . دوزاریم افتاد که پولیه . اصلا حوصله دادن پول نازینم به این آدم چرکولی و پررو رو نداشتم . بد بختی هر چی هم خودشو به مظلومی و درماندگی می زد من بیشتر ازش بدم می اومد. گفتم نمی یبینی خرید کردم دیگه پولی ندارم...متاسفم نمی خوام .باز گیر داد.خانم داری یه کمکی بکن .سیریشی بود که هیچ جوره پاک نمی شد. با خودم گفتم ...ای بابا ........خدا........ پیغمبر.......کمک.........بچه یتیم.......هوم این فرصت کمک وانسان دوستی رو از دست نده. با خلوص نیت ولارج بازی یک 500 تومانی کشیدم بیرون در حالی که می دونستم لطف بزرگی کردم پولی رو دارم میدم که چند برابر قیمت اون کتابه. و حالا انتظار داشتم کتاب رو بهم بده ....اما داشت تو جیباش رو می گشت .دستش رو دراز کرد یه بسته آدامس سبز رنگ گذاشت کف دستم و خیلی ریلکس دور شد. و امممما من .......بر اثر شوک ناگهانی این حادثه وکلاه گشادی که سرم رفته بود با دهن باز به دور شدن اون نگاه می کردم ............نگاه و فقط نگاه............ . مدت مدیدی طول کشید تا زمان و مکان دستم بیاد و خودمو جمع و جور کنم.چیزی درونم باقی نمانده بود جز کمک ...............خدا ................ پیغمبر ............بچه های یتیم و ...انسان دوستی .
+
نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط محبوبه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
از اونجایی که بیکاری در این برحه از زندگی من داره بیداد می کنه ، چند وقت پیش تصمیم گرفتم برم وب گردی با موضوع کشور عزیزمون . با سایت یک برادر هموطن که به زبان انگلیسی بود مواجه شدم . صد البته که تسلطش به این زبان قابل تحسین بود. عکسهایی از جنگلهای شمال و توضیحاتی راجع به اونها. اما این پایان ماجرا نبود، اوج احساسات وطن دوستی مربوط می شه به زمانی که من پای کامپیوتر نظرات قبلی و فعلی دوستان چشم آبی رو راجع به کشورمون بخونم و اشک بریزم.اونم کیییی؟ من.و به عمق فاجعه ای که داره اطرافم اتفاق می افته پی ببرم .اما در این طوفان سهمگین زندگی کاری از دست من ساخته نیستچون تسلطی به این زبان ندارم تا کاری مشابه انجام بدم و نهایت کاری که تونستم بکنم تشکر از زحمات بی دریغ مدیر سایت بود. با آزوی روزی که دوستان چشم آبی اون چیزی رو که باید بتونن ببینن و درک کنن.
+
نوشته شده در دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 1:47 بعد از ظهر توسط محبوبه
|
|
|||||
|
|||||