|
|
|
|
|
+
نوشته شده در جمعه 30 دی1390ساعت 11:48 بعد از ظهر توسط christian
|
||
|
|
|
|
|
راستش هیچ خوشم نیومد از این کارش ؛بدم هم اومد ! نه چون لخت شد ، چون طریقه مصرفشو به اونا نشون داد ، استعدادش خیلی بالاتر از این بود که تو چهارتا فیلم دسته چندم داستان شه ، هنوزم دوستش دارم ، هنوزم میگن حرف زدنش مدل حرف زدن منه ! اما متاسفم ... میترسم . میترسم براش .که استفاده کنن ازش بعد هم فراموشش کنن واون تو غربت و تنهایی مچاله شه تو خودش ... :( |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 30 دی1390ساعت 11:7 بعد از ظهر توسط christian
|
||
|
|
|
|
|
Been seein' too much of you lately |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 2 دی1390ساعت 11:3 قبل از ظهر توسط christian
|
||
|
|
|
|
|
برام پیغام اومده که می خوان سایتم رو حذف کنن.اشتراک یک ساله م تموم شده ، ترم دوم باید برای طوفان سایت واقعی طراحی می کردیم ، هیچوقت استرس و چند روز بی خوابی و سوز سگی اون روزها یادم نمیره ، یادم نمیره همهً برقهای دانشگاه رو خاموش کرده بود وفقط من و سه نفر دیگه مونده بودیم و اینارو تموم می کردیم ، آخر اومدن انداختنمون بیرون ، سراشیبی اون خیابون کج رو پایین میومدیم ، برفها یخ زده بودن روی آسفالت و من فقط یه تی شرت از زیر تنم بود و دست و پاهامو حس نمی کردم ، رفتیم نشستیم تو مسجد دیگران نماز می خوندن ما photoshop و Dreamwiver و flash جلومون باز بود و داشتیم از خنده منفجر میشدیم ،یادم نمیره دوروز جلوی کامپوتر نشسته بودم ،کمرم فرم کج گرفته بود ، درست نمی خوابیدم و وقت نداشتم یه دوش بگیرم ، فقط برای اینکه صفحات سایت رو آماده کنم و روز مقرر آپلودش کنم .بعد اون از خارجه www رو بزنه و سایتمون رو نگاه کنه و نمره بزاره . به نتیجه کارم نگاه می کردم و لبخند تحسین برانگیز میزدم واسه خودم ، بیست شدم حتی . اما بعد ها یادم رفته بود اسم و رسمم مستقیما یه جایی هست ، که چه زحمتهایی اون روزها براش کشیدم . امروز دوباره سایتمو نگاه کردم . چقد دوسش دارم ، دلم واقعا براش تنگ میشه!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 آذر1390ساعت 5:15 بعد از ظهر توسط christian
|
||
|
|
|
|
|
بعضی وقتها دوس دارم انگشتامو حلقه کنم دور گردنش و هی فشار بدم ، هی فشار بدم .تو چشامهاش نگاه کنم ، دندونهامو رو هم فشار بدم و بیشتر روی گردنش زور بزنم ، تمام ناخونهامو کنم توی پوست گردنش و رگه های خون سرازیر بشن روی یقهً لباسش و من باز بیشتر فشار بدم تا نفسش بند بیاد ، داد بزنم و بگم نمی فهمی ؟ هنوز نفهمیدی؟ خودت رو به نفهمی می زنی؟ حالم داره از این بازی بهم می خوره ! باشه ، من شروع می کنم ... انقدر دوستت دارم که نفسم بند میاد همینجور که دارم مال تو رو بند میارم ! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1390ساعت 3:16 بعد از ظهر توسط christian
|
||
|
|
|
|
|
تمام روز رو با لیل توی خونه اونوری بودم ، دوربین سنگینش رو داده بود دست من تا برای سوژه دانشگاهی اش ازش سِلف پرتره عکاسی کنم ، بهترین view من هم همین بود که برم پشت بک گراندش دکمه رو فشار بدم ، بعد بیارم نشونش بدم کِرکِر بخندیم ! توضیح می دادم هیچ نمایی بهتر از چرخش گودی کمر برات نیست ، عکسهامو می دید فحش می داد و تایید می کرد.می گفت تاثیرات فیلم بی ناموسی ایه که دیشب دیدم .ته همه جمله هاش تکرار می کرد توی این شب های عزیز تو فلان ... با هم صبحونه خوردیم ، با هم دنبال دسته ها راه افتادیم تا بهمون غذا بدن ، با هم غذا تو کیسه کردیم ، میلرزیدیم و می خندیدم ، با هم غذاهارو چیدیم رو میز و از زاویه های مختلف عکس انداختیم ، می خواستیم به همه ثابت کنیم بیشتر از پارسال فعالیت کردیم و تازه اون دلستر کنار غذا رو هم از همون هیئتی که به تنهایی کشف کردیم بدست آوردیم ! پخش شدیم روی زمین و با هم غذا خوردیم ، چایی دم کردیم و با هم خندیدم و خوردیم ، از این و اون و معشوقه هامون داستان تعریف کردیم و بینش به همه شخصیتهاش گفتیم ج.ن.د.ه وقهقه زدیم . هی راه بین آشپزخونه و w.c رو پیمودیم و به فعالیت همدیگه خندیدیم . کیفش رو پاچیدم بیرون و همه چیزش رو بررسی کردم و شوکولات کاکائویی هارو برداشتم واسه خودم و جاش براش سیب گذاشتم ، فیلم ل.زبازی ای رو دیشب (اونم تو اون شب عزیز) دیده بودم براش تعریف کردم ، نقد کردیم و بحث کردیم و فحش دادیم . هی نگه اش داشتم تا قرمه سبزی نذری طبقه سوم حاضر شه و هی هوا تاریکتر و سردتر شد و قرمه سبزی حاضر نشد ، هی سوتی دادم هی اون بهم خندید و منم از شدت خنده واسه سوتی هام می پیچیدم به خودم و غلط میزدم روی فرش ... دراز کشیدم روی فرش و گفتم : دوس دارم این روزها رو ، این لحظه ها رو ، این آرامش زندگی مستقل رو ، اینکه خونه ای جدا داشته باشم که مال خودم باشه ، که تو بیای بلند بلند فحش مورد علاقمون رو داد بزنیم و بخندیم ، می دونستی ما بزرگ شدیم؟ ۲۳ سال سن زیادیه اینطور نیست؟ یادت میاد ۱۵ سالمون بود هنرستانی بودیم؟ دیگه خسته شدم از تنها بودن ، پول تو جیبی از بابا گرفتن ، صبر کردن ، تلاش کردن برای درس ... کار ، دلم زندگی می خواد ، دلم عشق می خواد ، دلم خونه می خواد ، دلم خوابیدن کنار شوهر خسته ً داغونم رو می خواد ،مردی که منو دوس داره ، بیا باور کنیم بزرگ شدیم باید بریم زندگی کنیم ، باید خانوم باشیم ، خانوم خونه خودمون ، من دیگه صبر نمی کنم ، باس رفت راهی رو که باید رفت ، همین روزا می خوام زن این یارو مهندس الکترکیه بشم که عمه م معرفی کرده ، خیلی هم پول نداشته باشه عیبی نداره ، پسر خوبی باشه خونه با من ! ... به لیل نگاه می کنم ، دهنش رو کج کرده بود و می خندید یعنی آره ، تو که راست میگی !، فکر می کرد باز زده به سرم و دارم پشت هم جمله میسازم ، منو خوب می شناسه ... با پول شاید ، بی پول هرگز! وقت رفتن در خونه رو که می خوام ببندم دوباره به دور و بَرِش نگاهش می کنم ، کی می دونه ؟ شاید این کارو کردم ، مگه زندگی غیر از چیزایی که من دوس دارم ، فقط یه خونهً آروم اونم مال خودت ... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 14 آذر1390ساعت 10:18 بعد از ظهر توسط christian
|
||
|
|
|
|
|
خوشحال بودم که هوا سرده ، دیگه سرد و سفید شدن صورتم یا باد کردن و سرخی وحشتناک لبام به گریه کردنم ربط پیدا نمی کنه ، ردیف رو به رویی مترو فکر می کنن مال هواست . هندزفری هامو چپوندم تو گوشم .گذاشتم حد آخر و گفتم این آهنگ باید برای من عربده بزنه حالا ، همینطور replay بشه و من قورت بدم همه خشم و تاسفم از پدرم رو ! کاش می تونست بهتر زندگی کنه بذاره ما هم بهتر زندگی کنیم . ما برای پول یا پول برای ما؟! تمام روز رو فکر کردم وجود ندارم و وجود نداشتم ، حرف نزدم ، راستش حتی به این نتیجه رسیدم چه فرقی می کنه برای کسی . دیگه حتی مثلث دوستانم هم وجود نداره .میتی درگیر داستانای خودشه ، من تاثیری نمی تونم براش داشته باشم فقط می تونم از دور نگاهش کنم ، لیل ... فکر می کنم باید دور بمونیم کمی تا حالم بهتر شه ، و babe ... فقط دوس داره بدون حالم خوبه؟ ده دقیقه صحبت براش کافی شده حتی .پس عیبی نداره اگه هر روز آف بذارم حالم خوبه ، متوجه غیبتم نمیشه ، می تونم برم در آرامش غرق شم تو پیله سکوتی که می خوام بکشم دور خودم ، سکوت و سکوت و سکوت ... خسته شدم از این زندگی سگی ، خسته ام زیاد ...دوست ندارم حرف بزنم با کسی ... می خوام وجود نداشته باشم ! پ.ن: نگران نباش ! کبود نمیشم از خواستنت ، کبود نمیشی از نخواستنم . |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 13 آذر1390ساعت 10:41 بعد از ظهر توسط christian
|
||
|
|
|
|
|
از بیرون صدای هیئت ها میاد ، صدای بارون و هیئت ، یادم میاد یه هفته ای هست که میتی دیگه اینجا نیست ، یه هفته ای هست دیگه تو این محل و یه ایستگاه بالاتر از من نفس نمی کشه ، یه هفته ای هست دیگه موقع برگشت به خونشون از جلوی خونه ما رد نمیشه ، دیگه هیچوقت سر کوچمون نمیرسه و هوس نمی کنه زنگ بزنه من بپرم لباس بپوشم تا با هم خیابونمون رو بالا و پایین بریم و هی حرف بزنیم ، دیگه قرارهامون از جلوی پله های خونه ما شروع نمیشه ، دیگه هیچ محرمی نمیاد که ما تا نصفه شبش لای راه بندون دسته های محلمون دور بریم ، هی از دیدن اینهمه آدم تعجب کنیم ، هی به ملت نگاه کنیم و کشف کنیم کی از کجا اومده محله ما ، بعد پشت هم فحش بدیم که این شمالی ها باز اومدم اینجارو شلوغ کردن ، این خیابون هر سال نمایشگاه مد بچه های محله های مختلف میشه ... یادش میوفتم و دلم میگیره ، دلم تنگ میشه زیاد ، خیلی زیاد ، اما مثل روزای اول گریه م نمیگیره ، خسته میشدم از فکر کردن ، فکر کردن به همه چی و هیچی ، از تنها موندن ، از اینکه حالا تو این محل فقط منم ، خودم تنها ، بدون هیچ کدوم ازاون داستان هایی که با هم داشتیم ، اون از خونه رفته ، فقط می تونم براش دعا کنم ، زندگی این دختر کِی میخواد روی خوبش رو نشون بده ، کِی میذاره کمی لبخند بزنه ، فقط کمی ... بهش مسیج میزنم ، محرم این خیابون بدون تو دیگه صفا نداره ، کاش روزهای خوب زودتر بیاد ... پ.ن : یه هفته اس هی گوش میدم و هی فکر میکنم چقدر این آهنگ شبیه این موقعیت خونده شده!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر1390ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط christian
|
||
|
|
|
|
|
یکی از صبح های دل انگیز و گرمِ ترم پیش بود ، لم داده بودم رو صندلی استاد و تند تند دکمه های گوشیمو می زدم ، دلم می خواست تا ابد همینطور بشینم این گوشه و گوشی خرابمو بزنم به شارج تا روشن بمونه و هی دکمه بزنم ، فک می کردم چه خوبه که استاد حال نداره صبح ها زود بیاد ، میگه مگه کله پزیه؟ صبح اول وقت مگه میشه طراحی کرد ، شبها تا دیر وقت روی پروژه هاش کار می کرد ، وقتی همگی میرسیدیم دانشگاه بعدش زنگ می زدیم بیدارش می کردیم تا بیاد سر کلاس . متنفر بودم از اینکه لای تمام شیارای دستم ذغال بره ، الکی با تخته شاسیم دور میرفتم تا فک کنه دارم زاویه مو عوض می کنم و حواسش ازم پرت شه ، سه شنبه های نفرت انگیز با تو شیرین میشد ، وقتی هی فَک می زدیم و کر کر اول صبحی می خندیدیم ، بعد تو می خوابیدی تا شب و من بقیه روز رو تا انتها ادامه می دادم . دوست داشتم این صبح های سه شنبه رو ... دوست داشتم تو رو :) La la And I, I like the way You’re so beautiful La la You’re so beautiful Yeah - Oh. Even though we didn’t make it through Hey You’re so beautiful La la La la |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 6 آذر1390ساعت 11:52 بعد از ظهر توسط christian
|
||
|
|
|
|
|
As I'm going going down Sometimes you go away |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 5 آذر1390ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط christian
|
||